سوار ماشینش بود، یک پراید معمولی.. با یک لباس معمولی.. با یک گوشی معمولی.. کلا یک آدم معمولی بود..

در راه که می رفت، پسرکی را دید که روی ویلچر، کنار دیوار، در آفتاب نشسته بود و به رهگذران نگاه می کرد..

دستانش را به سوی آسمان بالا برد و گفت :«خدایا شکرت»

همانطور که می رفت پسرکی را دید که سن و سالی نداشت ولی لباس آنچنانی داشت و پشت فرمان ماشینی آنچنانی نشسته بود، می شناختش؛ پدرش یک آدم معمولی نبود، مایه دار بود..

دوباره دستانش را به سوی آسمان بالا برد و گفت :«خدایا شکرت»

جلوتر که رفت دختری را دید که قبلا به خواستگاری اش رفته بود، اما.. با شوهرش از خیابان می گذشتند، دخترک نگاهی به سمتش کرد و گذشت..

باز هم دستانش را به سوی آسمان بالا برد و گفت :«خدایا شکرت»

« »