نمی دانست کجا می رود..

در امتداد یک کوچه تاریک که چراغ تیر برقی گاه کمی از سیاهی شب را می شکست و دوباره خاموش می شد

به سختی راهش را پیدا می کرد

حواسش نبود که چه کار می کند

فقط می رفت چون فکر می کرد باید برود..

حواسش به هیچ چیز نبود، به هیچ یک از مسائلی که روزی برایش بسیار مهم می نمود..

آهار شلوارش شکسته بود، لاک ناخنش ریخته بود و ظاهری ناموزون به دستهایش می داد..

پاهایش می لرزید و گشاد گشاد قدم برمی داشت..

دهانش بوی نامطبوعی می داد که اگر چند سال پیش می بود هرگز آن را تحمل نمی کرد

اما اکنون تمام بدترین تصوراتش از آینده اش همراهش بود..

و بدترین احتمالی که قبلا شنیده بود..

اتفاق افتاده بود

چراغ تیر برق دوباره خاموش شد…

« »