.. سیگارش را بر لب گذاشت و فندک را روشن کرد

دیگر چیزی ندید

جز سرخی شعله آتش و یک هاله قرمز رنگ..

چند دقیقه ای انگار در این دنیا نبود

زمان متوقف شده بود..

یک کودک درون آب بازی می کرد..

بچه ها در ساحل می دویدند و جای باریک سر انگشتانشان را روی ماسه ها بر جای می گذاشتند

نگاه جسورانه ی پسرکی شیطان که مشغول جست و خیز در آب بود گه گاه با نگاه دخترک طلاقی می کرد،

دخترک گاه خود را برای او لوس می کرد و گاه با بی توجهیش او را می آزرد..

یک لحظه به او نزدیک شد

صورتش را به صورت او چسباند..

.. هی خ….

اینجا اتوبوسه، خفه شدیم..

چشم که باز کرد دوباره خود را درون اتوبوس یافت

و همچنان به سمت مقصد موهومش در حرکت بود

خاکستر سیگارش را ریخت و ته سیگار را که دیگر دود تلخی داشت رها کرد..

دخترکی در صندلی کناری با چشمان درشت سبز رنگش به او خیره شده بود..

یاد بچگی افتاد..

لطافتش، ظرافتش، آن همه شیطنت..

همه را فراموش کرده بود..

فراموش کرده بود که او یک زن است..

شالش را عقب کشید

لب هایش را به حالتی خاص روی هم مالید تا رژش که در محل قرار گیری سیگار کم رنگ شده بود، یکدست شود..

از شیشه زمین را نگاه کرد که چه با سرعت می گذشت

ولی همه چیز ثابت بود..

دوباره برگشته بود..

ضعفش..

وضعیت بدش..

و تمام آوار سنگین گذشته اش..

مثل اتوبوس به سمت سرنوشت شومش در حرکت بود..

به هیچ چیز فکر نکرد..

نه به آنچه بر سرش آمده بود..

نه به آنچه در انتظارش بود..

نه به اینکه امشب در آغوش چه کسی شب را به صبح خواهد رساند..

….

هاله قرمز رنگ لاک های ناخنش که هر چه نزدیکتر می شد تار تر می شد و زمان هم کند تر..

سیگاری دیگر آتش زد…

« »