– تو چی دیدی تو خودت که …

– من؟!! خیلی چیزا..

– ..؟؟!!

– ..!!

– یکیشو بگو..

-..

-..!!

– الان خاطرم نیست!!

راوی: اینجوری بود که تو خودش شکست، له شد و راهشو گرفت و رفت..

دیگم هیچ وقت سراغشو نگرفت

« »