جلو آینه به خودم می رسم، مامانم می گه به به! پسرم دومادی شده!!

یه کم ژل به موهام می مالم، بابام می گه دیگه وقته زن گرفتنته!!

تا میام یه کلمه حرف بزنم، شوهر عمه ام می گه، تو دیگه ش…!!!

یه اتو به لباسم می زنم، عمه ام می گه، ایشاالله تو لباس دامادی!!

خواهرم! تا خدای نکرده چٍشَم ناخوداگاه می افته به یه دختره، می خواد چشم زن داداش آیندشو از کاسه در بیاره!!

دعای بعد غذای مادربزرگم که: ایشاالله شام عروسیت!!

بابا به کی، با چه زبونی بگم:

 

من زن نمی خوام!!!

« »