می خوام این لذتو انگار

دلم می خواد برم تا آخرش اینبار

عجب حس عجیبی داره اینکاری که دارم می کنم، این کار؛

نه مثل بچه بازی های دیروزه،

که تو رویاش می دیدم که یک روزی،

نشستم خیره و گوشم به راه اون صداهای پس دیوار،

که یک روز مال من شه؛

نه مثل اون همه تصویر در تصویر

که هر شب قبل خوابم مثل یک طومار

از جلو چشمام بدون لحظه ای مکث و نفس رد شه

نه این حسو خودم می خوام

اگر بود اون خدایی که همه می گن

جزا می ده به هر ذره

به حتی ذره ای اندازه ی ارزن

من این حسو هنوزم از ته قلبم به قدر تک تک ارزن دونه های این جهان می خوام

بذار دنیا همه بد شه

بذار کوها بشه آوار

برای رو سرم ریختن

بذار دیوارهای سست از تزویر و بالا رفته از شهوت،

توی هر کوچه ی این شهر،

همه کج شه..

پی هر گذشتن ثانیه ها

بعد هر دقیقه لذت

ناخودآگاه، بعد یک دقیقه صحبت شما

لذت شکستن شناسه ها

من و تویی که بوده ما و شما

نه رسیدن نه امیدش حتی

نه یه عکسی که بشه شب روی سینم

بشه جانشین اون صورت زیبای شما..

و چه زجری بعد روزی بعد از آخرین تماسای شما..

من بیچاره اگر گوش به حرفت نکنم،

چپ و بالا بگمو، سرمو پیش قد رعنای تمنای شما خم نکنم؛

می شکنم پیش خودم

که چرا لذت یک لحظه ی دیگه با شما بودنو پرپر می کنم؟

من تمام لذت یک لحظه لبخند شما رو با تموم حس و حال و ترس و تردیدش،

با تموم پیش بینی های رفتن آبروهای نفس گیرش،

با تموم لحظه لحظه به صدا در اومدن زنگ تماس و اوج تشویشش،

حتی با رنجیدن های نازآلوده ی تن ناز، با فُحشای ناز و با معنی هر روزش؛

می خوامش!!

—–

پی نوشت:

نه که کافر شده باشم

نه که اینجا خدایی نیست

نه که حتی یک لحظه

یک ذره

کنارم بودنش نزدیکتر از هر رگ گردن،

مث تشویش و ترس از آخر شومش؛

کنارم نیست..

که این روزها بیشتر از هر حسی تو دنیا

و بیشتر از لذت همصحبتی با شما، حتی

وجودش رو کنارم خوب می بینم..

می بینم، خوب می فهمم

حس می کنم هر لحظه نزدیکی به چیزی که نمی دونم،

نمی فهمم، نمی خوامش..

خودم می دونم این کارا

منو می بره آخر، تاخر شومش..

نمی دونم چرا پس من ادامش می دم این راهو

که می دونم به بن بسته،

و اون راه فرارش رو پس از اون واپسین دامش نمی دونم..

فقط من خوب می دونم،

به جز این راه لذت بخش با تشویش و تردیدو نمی تونم..

نمی تونم نمی تونم..

« »