حالم از خودم به هم می خوره

وقتی که از اول تا آخر یه خیابون ??? متری ،سه تا دخترو می بینم که دارن با دوست پسراشون حرفای عاشقونه ی چرند و پرند می زنن ..

 

وقتی پسره رو می بینم که دنبال دختر چادری ،موس موس می کنه و می خوام یغشو بگیرم ولی یهو می بینم دختره دستشو از زیر چادر در می یاره باهاش خداحافظی می کنه ،یهو یه ضربه رو روی صورتم احساس می کنم ،ولی انگار احساس نمی کنم ،یقشو ول می کنم و راهمو می کشم می رم ،

حالم از خودم به هم می خوره

ولی هنوز درد می کنه ،نه که جای سیلی که خوردم و جوابشو ندادم ،قلبم که واسه کی دلم می سوزه

دلم واسه خودم می سوزه و حالم از آدما به هم می خوره

حالم از خودم به هم می خوره که جز نوشتن این اراجیف کار دیگه ای ندارم که بکنم

خدایا شکرت

 

« »