دوستی دارم که در بنیاد شهید استان عهده دار مسئولیتی بود .روزی داستانی رو برام گفت که نه از طرز روایتش (که البته به حق تاثیر گذار هم بود ) که به خاطر حقیقتش اشکو تو چشمام جمع کرد .

می گفت پرونده های پرداختی سالیانه رو ،ریاست برای بازبینی فرستاده بود و با یک گروه از مدیران رده بالا جلسه ای داشتیم تا احتمالا سقف پرداختی رو بالا ببریم و تصمیماتی از این قبیل بگیریم .البته دوستم منشی جلسه بود .

تو پرونده های در جریان ،پرونده ی خانواده ای از خانواده ی معظم شهدا بود که بعد از مشاهده ،تعجب خیلی ها غیر از یکی از ریش سفیدهای جلسه رو برانگیخت .

خانواده ای که چهار فرزندش رو در راه خدا و در جنگ تحمیلی و در جریان انقلاب داده بود .

اما هیچ فیش حقوقی ثبت شده ای در پرونده نبود ،در سیستم هم چک کردیم ،هیچ حقوقی برای این خانواده واریز نشده بود .خیلی کنجکاو شده بودیم ،دقیقتر شدیم و از توی سیستم در آوردیم که هیچ یک از وابستگان که در آیین نامه و قانون مشمول خدمات می شوند ،هیچگونه خدمات و تسهیلاتی دریافت نکرده اند .

همه سخت متعجب شده بودند ولی همان ریش سفید جلسه با خنده ای بر لب جریان این خانواده را توضیح داد .

حاجی (این طور صداش می زدیم )می گفت همون اوایل تاسیس بنیاد شهید به دستور آقا شخصا برای رسیدگی به امور این خانواده مامور شدم ،اما پدر این شهدا به هیچ وجه حاضر نمی شد هیچ پولی رو قبول کنه .ماهیانه حقوقی رو به حسابی که بنیاد واسشون باز کرده بود ،واریز می کردیم ،اما بعد از چند ماه دفترچه رو که هیچ مبلغی ازش کم نشده بود ،آورد و تحویل داد و گفت دیگه این کارو نکنید .می گفت سر بچه هاش معامله نمی کنه ،می گفت طرف حسابش خداست و فقط اون قیمت بچه هاشو می ده .خلاصه وقتی دیدیم هیچ جوره نمی شه به این خونواده کمک کرد [حاجی می گفت وضعشون با چندتا دختر پسر دیگه زیاد خوب نبوده ]دیگه دنبال کارو نگرفتیم .

ولی تو نامه ی ریاست روی این پرونده تاکید شده بود .بنابراین تصمیم گرفتیم هر طور شده کاری کنیم که حداقل مقداری از تسهیلات رو قبول کنن .تصمیم بر این گرفتیم که یک خونه خریداری کنیم و سند رو به نام پدر خانواده تنظیم کنیم .خونه خریداری شد و فقط برای امضای صاحبخانه راهی منزل خانواده ی شهید شدیم .از قبل اطلاع داده بودیم که می ریم منزلشون و پیرمرد با خوشرویی و البته با تاکید بر اینکه از خواسته های قدیمی نداشته باشیم ،ما رو به منزلشون دعوت کرده بود .

خلاصه رفتیم خونشون و پیرمرد با فراق باز از ما پذیرایی کرد .بعد از چند سال بندگان خدا هنوز اجاره نشین بودن .سند و که جلوش گذاشتیم واسه امضا ،جریانو که فهمید اخماش رفت تو هم ،یه لا اله الا الله گفت و پاشد رفت اتاق کناری .ولی بعد از چند لحظه با همون لبخند همیشگیش برگشت .سند و امضا کرد و کلی تشکر کرد ولی خواهش کرد که دیگه براش کاری نکنیم .ما هم خوشحال از اینکه بالاخره یک کاری کردیم ،بهش قول دادیم .

همه خوشحال بودیم به جز همون ریش سفیدمون که انگار شک کرده بود که یه جای کار می لنگه .به شوخی می گفت می دونم این پیرمرد یه کلکی تو کارشه !

اتفاقا چند هفته بعد کلکش معلوم شد .

من خیلی کنجکاو شده بودم ،بفهمم چه کلکی تو کار بوده .این بود که رفتم همون خونه ی قبلی و از همسایه ها فهمیدم که خانواده هنوز تو همون خونه اجاره نشینن !با تعجب رفتم به خونه ای که خریداری کرده بودیم ،و با تعجب صحنه ای رو دیدم که اشکمو ناخودآگاه سرازیر کرد :

سر در خونه یه تابلو زده بودن که روش نوشته بود :

«آسایشگاه معلولین ذهنی امام علی (ع)»

« »