در به آرامی روی پاشنه چرخید ،اما کسی داخل نشد .رویا دوباره برگشت .چهره اش نگران به نظر می رسید .بالاخره هم به خواسته اش نرسیده بود .گوشی اش را از جیبش درآورد و دوباره به استادش زنگ زد :

– سلام خانوم یکتا .اگر دوباره می خواین خواسته ی قبلی تونو بگید ،خواهش می کنم صرفنظر کنید ،گفتم که …

– استاد تو رو خدا …به خدا به هیچ جای دنیا بر نمی خوره ،می دونم قانونه ،می دونم تو آیین نامه نیومده ؛فقط به خاطر خدا کمکم کنید ،من سختی زیاد کشیدم ،به من اعتماد کنید ،بذارین بفهمم که دنیا اونقدرم که من فکر می کنم نامرد نیست …

الو …الو …استاد نه …

و صدای بوق ممتد .استاد تماس را قطع کرده بود .رویا به شدت عصبانی شده بود ،به زمین و زمان فحش می داد ،رنگ صورتش به شدت قرمز شده بود .درست بود ،دنیا به همان بدی بود که فکر می کرد .کسی نمی خواست حتی برای یک لحظه خودش را به جای او بگذارد .دیگر کافی بود ،این همه مشکلات از توان تحمل یک دختر ۲۲ ساله ی دانشجو خارج بود ؛پدری معتاد در زندان که تنها چیزی که برای زن ،دو دختر و پسرش گذاشته بود ،طلبکارانی بودند که گاه و بی گاه درب خانه شان را می زدند و آبروریزی راه می انداختند .مادری که تنها کاری که بلد بود برای تامین هزینه ی خانواده ی چهارنفره اش بکند ،کار کردن در خانه ی بالا شهری ها بود .سخت کار می کرد ،پولی کم ولی باارزش کسب می کرد ولی بداخلاقی و سرکوفتی که به فرزندانش می زد هیچ وقت نمی گذاشت آنها شاکر مادرشان باشند و شیرینی زندگی را حتی شده برای چند لحظه احساس کنند .و برادری که به خوبی راه پدرش را ادامه داده بود .گهگاه با دوستانی بدتر از خودش به خانه شان می آمدند و در اتاق مخصوصشان به کار همیشگی شان مشغول می شدند .نگاه سنگین آنها را بر بدنش حس می کرد و جز فریادی در درونش و بغضی که ناگاه می ترکید هیچ راه چاره ای نداشت .بوی کثافت همه ی خانه را پر می کرد و نتیجه ای جز جر و بحث صاحبخانه که خانه ای مخروبه را در پایین شهر به آنها اجاره داده بود و تهدید به اینکه اگر اجاره ی عقب افتاده شان را ندهند ،بساطشان را بیرون می ریزد ؛نداشت .برادرش شاگرد راننده بود و حقوق کافی برای اداره ی خانواده اش می گرفت ،آن قدر کافی که رویا مجبور نباشد کلاسهای دانشگاهش را برای کار پاره وقت در یک مطب تعطیل کند و برای نمره گرفتن از استاد ،گردنش را پیش او خم کند ،ولی افسوس که حقوقش فقط کفاف زندگی خودش را می داد ،زندگی ای که مواد مخدر به کثافتش کشیده بود ،بلایی به سرش آورده بود که از مرد‌‍‍یِ برادری بزرگتر که باید در نبود پدر خانواده ،پشت و پناهشان می بود ،فقط زورگویی و عصبانیت و فریاد را به خانواده اش هدیه می داد .غیرت و حس بزرگی که فقط بر علیه خواهران و مادرش به کار می برد ،اما بیرون از خانه و برای به دست آوردن موادش ،مردی از خاطرش می رفت ،می شد مثل یک موش در تله افتاده ،حیوانی بیچاره که فقط دست و پا می زد .بارها دیده بود که در خماری به پای فروشنده افتاده بود تا با او نسیه حساب کند .

و خواهری کوچکتر که از زندگی ،جز بی پدری ،خشونت ،بدبختی و گرسنگی چیزی ندیده بود .او حتی نمی فهمید چرا باید دفترهای سال گذشته اش را دوباره جلد کند ،صفحه های نوشته اش را چسب بزند و باقی مانده اش را دوباره استفاده کند .او فقط نه سال داشت ،بچه بود ،آن قدر بچه که خیلی چیزها را نمی فهمید ،نمی فهمید چرا نمی شود حتی برای یک لحظه به جای دوست پولدارش باشد که هر روز کلی خوراکی می خرید و درحالی که دخترک با حسرت نگاهش می کرد ،با فخر آنها را می خورد ،نمی فهمید …

رویا کماکان می رفت ،گوشی تلفن را در دستش به شدت می فشرد و زیر لب به همه ناسزا می گفت …

به پدرش که باید پشتشان می بود ،کار می کرد و زندگی شان را تامین می کرد و او به دانشگاه می رفت ،درس می خواند ،یا شاید هم تنبلی می کرد و درسها را پاس نمی کرد ،شیطنتهای جوانی اش را می کرد و پدرش باز هم پشتیبانش می بود ،اما …

به مادرش که نمی فهمید زندگی فقط پول نیست و نمی تواند به خاطر زندگی رغتباری که خود برای آنها ساخته بود ،سرزنششان کند ،سختی بکشد ،خسته بشود و خستگی اش را به خانه بیاورد و با سخاوت به فرزندانش هدیه کند …

به برادرش که نمی فهمید در نبود پدرشان ،مرد خانواده است و باید از زندگی خودش بگذرد تا خانواده اش در رفاه زندگی کنند ،تا خواهر بیچاره اش مجبور نشود در مورد پیشنهاد مردی که دو برابر او سن داشت ،فکر کند ،تا …

به خواهر کوچکترش که نباید آنجا می بود ،به او که فقط درد و رنج رویا را بیشتر می کرد و خواب شبش را که به اندازه ی کافی مشوش بود ،مشوش تر می کرد …

خسته بود ،متنفر بود ،عاصی بود از این زندگی لعنتی که هیچ چاره ای برای او نگذاشته بود و هیچ پایانی نداشت …

پایان …راه فرار از مشکلش را پیدا کرده بود …به اطرافش نگاه کرد ،نگاهش روی پل هوایی متوقف شد …درست بود …باید پایان می داد …به همه چیز …ارتفاع پل کافی بود ،کافی برای پایان دادن ،پایان دادن به همه چیز …با اتومبیل های زیادی که به سرعت از زیر آن رد می شدند …هیچ کدام حاضر نمی شدند حتی برای یک لحظه توقف کنند ،و خود را به جای دخترکی که رو به پایان بود بگذارند و همه به زندگی بی پایان خود ادامه می دادند …

خوشحال شد و به سمت پله های پل دوید ،در ذهنش چیزهایی را مرور می کرد …بریده هایی از وقایع گذشته اش …مسائل مهمی که داشت از آنها فرار می کرد .کوله پشتی پرباری از دردها که دیگر می خواست به زمینش بگذارد …صدای مرد بی حیا که می گفت :«پول خوبی بهت می دم …به مادر و خواهرت فکر کن ،وضعتون عوض می شه …» …صدای استادش :«متاسفم ،آیین نامه چنین اجازه ای به من نمی ده ،یه راه دیگه برای مشکلتون پیدا کنید …» …

و او راه مشکل را پیدا کرده بود ،راه همه ی مشکلاتش را …کنار نرده ها ایستاده بود و به سیل ماشین هایی که زیر پل روان بود ،خیره شده بود .فکر می کرد کدامشان قرار است به او پایان دهد .با خود فکر کرد بهتر است حالا که می خواهد برود ،چیزی برای خانواده اش باقی بگذارد ،باید افتادنش را طوری تنظیم می کرد که اتومبیلی گران قیمت ،پایان زندگی پردردش باشد .یکی از آنها را پیدا کرد ،زمان درست فرار رسید ،جستی زد و از نرده ها بالا رفت …

…صدای بوق ماشینها بلند شد ،صدای ترمز ناگهانی آنها و سپرهایی که به هم می خوردند و اتومبیل هایی که پشت سر هم متوقف می شدند …انگار برای یک لحظه از حرکت سرسام آور بی پایان خود باز ایستاده بودند تا نظاره گر پایانی دردناک باشند …

جریان سریع اتومبیل ها متوقف شد تا دخترک گریانی که بلندی صدایش نشان از سبکسری اش می داد (مادرش همیشه می گفت :«دختر باید سنگین باشه ،مواظب باشین نامحرم تا لازم نشده ،صداتونو نشنوه !» ) عبور کند …

کنار جوی آبی نشست و گریه کرد ،نتوانست …جرات پایان را نداشت ،جرات هیچ کاری را نداشت ،پس از تمام شدن گریه اش و بعد از آنکه دیگر اشکی برایش نمانده بود تا بر بدبختی اش بریزد در حالی که تمام اشکهای دنیا برای ریختن بر زندگی اش کافی نبود و در حالی که تمام اشکهای دنیا چاره ساز دردش نبودند …صورتش را پاک کرد ،کوله بار دردهایش را برداشت و به سوی زندگی رغت بارش که حالا برای آزار او مصمم تر شده بود ،به راه افتاد …

« »