نور و امتداد افق ،تاریکی چهره  و فوران نور از اطراف ،اولین چیزی بود که به چشم آرش آمد .اما اینها همه خیالات بود .در واقعیت تنها مردی در مقابلش ایستاده بود .ظاهری آرام داشت و با لبخندی به او زل زده بود .سلام ،تنها کلمه ای بود که از دهان آرش خارج شد .سلام دوست عزیز .

-شما اسم منو …

-نترس !من جادوگر نیستم .می فهمی .عجله نکن .هنوز با هم کار داریم .

آرش فکر کرد :کار ؟چه کاری ؟من باید برم …

-نمی خوای چیزایی رو بدونی که دنبالشونی ؟

-دنبال چی ؟من دنبال چیزی نیستم .فقط داشتم می رفتم …

-چرا انسانها این همه کار اشتباه رو تکرار می کنن در حالی که قبلتر هم اشخاص دیگه ای اونارو تکرار کردن ؟فلان شخص فلان کارو تا حالا کرده ؟بقیم مثل اون مشکل ناجورو دارن ؟آزیتا می تونه …

-مسخرست .تو نمی تونی از این چیزا خبر داشته باشی . فکر کرد :اما اگه بدونه و حتی بتونه جوابمو بده چی ؟

-آره .همه ی جوابات پیش منه .بیا .بیا نزدیک .دستش را دراز کرد و به سوی آرش گرفت .معلوم نبود چه چیزی در مشتش بود .آرش ترسید .مرد کماکان خندان بود و می خواست که آرش چیزی را از او بگیرد .بالاخره جلو رفت تا بفهمد چه چیزی در دست اوست .

همان طور که جلوتر می رفت ،مرد مشتش را باز کرد .آرش به وضوح آن را دید .یک تکه سنگ .سنگی که انگار صیقلش داده باشند ،صاف و گرد بود .سنگی زیبا .ولی چه معنایی داشت ؟آن سنگ به چه دردش می خورد ؟

-فقط یه سنگ ؟!

-بله .اما این نگاه تو به این سنگه .این نگاه آدم هاست که هویت اجسام رو می سازه …

-هی !صبر کن .اینجا جایی نیست که مثل تو کتابا صحبت کنی و فلسفه ببافی ،جادوگری و این چیزا فقط تو کتاباست که کلیشونو خوندم ،اما اینجا حقیقته ،سعی نکن منو با صحبتات خام کنی .هیچ چیز غیر عادی وجود نداره و اونم فقط یه سنگه ،همین .

-خودتو گول نزن .حوادث اطرافت رو خوب ببین ،فقط اگه خوب توجه کنی می تونی درست تصمیم بگیری .بذار باهات رک باشم .من چه طور اسمت رو می دونستم ؟منو می شناسی ؟تازه اگر صبر داشته باشی چیزهای بیشتری می بینی .تو ضرری نمی کنی ،فقط صبر کن .

راست می گفت تا حالا هم حوادث عجیب زیادی رخ داده بود ،شاید هم قرار بود یکی از حوادث کتابهای تخیلی که آرش بیشتر به آنها علاقه مند بود ،برایش پیش بیاید .به هر حال صبر می کرد تا ببیند چه اتفاقی می افتد ،اگر هم همه چیز تخیلات قابل توضیح بود مشکلی پیش نمی آمد و او بعدا به حماقتش می خندید .

-باشه !چی می خوای ؟

-تو چی می خوای ؟

-هر چی برام داشته باشی !

-من فقط این سنگو دارم .

-آخه اون سنگ به چه درد من می خوره ؟

-تو می تونی با این سنگ مثل یک رفیق و دوست همیشگی برخورد کنی .اون تنها کسیه که در مقابل حرفات فقط گوش می ده و تایید می کنه .تمام عقایدت رو باور می کنه و بهترین رازدار توست .حرفها رو نباید تو سینه نگه داشت .اغلب وقتی حرف می زنی ،متوجه نیستی که چه چیزهایی رو به زبون می یاری و خیلی وقتها که به خودت میای ،می فهمی مهمترین اسرار زندگی تو گفتی ،رازهایی که جز خودت هیچ کس نباید اونا رو بدونه …

حق با او بود .خیلی وقتها زمانی که صحبت گرم می شد آرش ناخودآگاه حرفهایی می زد که بعدها پشیمان می شد و اغلب حرفهای مهمی نیز بودند که از به زبان آوردن آنها واقعا عصبی می شد .

-تو این دنیا هر مشکلی یه راه حلی داره .به من گوش کن تا راه کنترل زبونت رو به تو بگم .اگه صبر کنی جواب همه ی سوالات رو می گیری .

آرش کاملا هیجانزده بود ،انگار می خواست پاسخ سوالات بی شمارش را که همیشه فکر می کرد بی پاسخ اند ،بگیرد .

-حرف نباید تو دلت بمونه ،اگه بمونه ،روی هم جمع بشه ،بالاخره یه روزی یه جای نامناسب به شکلی که موجب پشیمونی می شه به کسی که نباید ،خواهی گفت .

آرش گیج شده بود .مرد از یک طرف می گفت نباید حرف زد و از طرف دیگر می گفت نباید حرف را نگه داشت …

-صبر کن ،هنوز حرفم تموم نشده .تو باید به کسی حرفاتو بزنی که مطمئن باشی به هیچ کس حرفی نمی زنه ،چه طور مطمئن می شی ؟به هیچ انسانی اعتماد نکن .بهترین دوست رازدار تو این سنگه .بگیرش .

بالاخره آرش سنگ را از مرد گرفت .برخلاف چیزی که آرش فکر می کرد ،هیچ چیز غیرعادی در سنگ وجود نداشت .مثل همه ی سنگها فقط صیقلی و زیبا .

-این بهترین دوست توست .به خوبی ازش مراقبت کن و بذار کاربردهاشو بهت نشون بده .

-خوب من می تونم حرفهامو به او بگم و خودمو سبک کنم .ولی مگه کار دیگه ای هم از اون برمی یاد ؟

-بریم به دخمه ی آرزوهات تا چیزی رو نشونت بدم .

حالا آرش واقعا ترسیده بود .دخمه ی آرزوها چیزی بود که فقط خودش از آن اطلاع داشت .اما برای او که رمانهای فلسفی و تخیلی زیادی خوانده بود و فکر تجربه ی واقعی اتفاقات کتابها برای او مثل یک شوخی بود ،فرصت خیلی خوبی بود تا یکی از آن اتفاقات را تجربه کند .بنابراین حس ماجراجویی اش بر ترس غلبه کرد و با مرد به راه افتاد .

مرد راه را به خوبی بلد بود و به زودی به غار کوچک رسیدند .هوا تقریبا تاریک بود .حفره ای تقریبا دو متری که به طور مورب در زمین نفوذ کرده بود .از دور اینطور به نظر می رسید که نور درون غار را روشن کرده است .نزدیکتر که رفتند نور کوچکی که انگار از آتشی حاصل می شد ،خود را نشان داد .

-داخل برو تا عطیه ای را به تو ببخشم .

آرش به یاد کتابهای کوئیلو افتاد ولی ترس زیاد مانع از خنده اش شد .همچنان به دنبال مرد رفت و در کنار آتش نشستند .

-افکار انسان مثل این شعلست .تا وقتی در دلت باشه ،به کسی آزاری نمی رسونه ،اما وقتی ابرازش کنی می شه مثل کبریتی که تو انبار کاه بیاندازی .ممکنه یک زندگی رو بسوزونه .حالا سنگت رو بده به من .

آرش سنگ را به مرد داد و او بلافاصله آن را در آتش انداخت .آرش متعجب نگاهش کرد ولی می دانست که به سنگ آسیبی نمی رسد .

-یادت باشه تو باید بتونی از بهترین چیزهات در مواقع ضروری دل بکنی .در این دنیا ،هیچ چیزی که ارزش دل بستن داشته باشه ،وجود نداره .

چند دقیقه به سکوت گذشت .

-حالا دوستت رو بردار .

-چه طور سنگی رو که از حرارت سرخ شده بردارم ؟!

-برش دار !

-احمقانست .نشستم به حرفهای جادوگری گوش می دم که ازم می خواد دستم رو در آتیشی که می دونم داغه فرو کنم .

اما باز هم حس کنجکاوی اش و به قول خودش حماقت قوی تر بود و دستش را به سوی آتش دراز کرد .عجیب بود .انگار در حالت خلسه ای فرو رفت .فقط گرمایی لطیف احساس کرد انگار که دستش را روی پارچه ی حریر گرمی می کشید .دستش را به سوی سنگ دراز کرد ولی همین که آن را برداشت ،حرارتی سوزان در دستش احساس کرد .با وجود این آن را رها نکرد و بیرونش آورد .با همه ی دردی که می کشید سنگ را در دستش نگه داشته بود و به چهره ی مرد که هنوز لبخند به لب داشت نگاه می کرد .حالت عجیبی بود ،انگار مطمئن نبود که سنگ واقعا داغ است .ولی مطمئن بود که یکی از همان اتفاقهای عجیب کتابها برای او هم افتاده است .

-یادت باشه تو باید بتونی از بهترین چیزهات در مواقع ضروری دل بکنی .در این دنیا ،هیچ چیزی که ارزش دل بستن داشته باشه ،وجود نداره . …

« »