تناقض

آرش در حالی که منظره ی مورد علاقه اش را – خورشید که در مرز تلاقی افق و کوه ها قرار گرفته بود – تماشا می کرد و در ذهنش به آرزوهایش فکر می کرد که همیشه در چنین مواقعی بیشتر از همیشه در ذهنش مجسم می شد ،از دامنه ی کم شیب کوه پایین می آمد .نزدیک غروب بود و او باید هر چه زودتر به مکان اطراقشان برمی گشت صبح آن روز با پدر ،مادر و دو خواهرش برای گذران یک روز تعطیل به آنجا آمده بودند .دشتی سرسبز که در گوشه و کنار تپه هایی کم شیب و زیبا آن را آراسته بودند .با رودی پر از ماهی های خوشمزه که از میان آن گذشته بود .در محل اطراقشان کمتر کسی توقف می کرد .انگار مردم حوصله نداشتند وقت خود را در کنار تپه ای سنگلاخی که مجبور بودند اتومبیل خود را پارک کنند و ده دقیقه ای پیاده روی کنند تا به دشتی سرسبز برسند ،برای چند تکه سنگ و یک منظره ی نه چندان جالب تلف کنند .تعطیلات را آنجا می گراندند .جای خوبی بود ،یک طبیعت بکر و دست نخورده که هیچ اثری از فعالیتهای انسانی در آن به چشم نمی خورد ،دقیقا جایی که خانواده ی آرش به آن علاقه مند بودند .تنها مکانی که می تواند مورد علاقه ی خانواده ای خسته از دود و ترافیک یک هفته ی شهری شلوغ با خیابان های بی انتها ،باشد .آرش ۲۲ ساله بود .جوانی که ته ریشی نیمه کامل داشت ،شاید چهره اش هنوز نشان از بچگی او می داد اما افکار بزرگی در سر داشت ،آن قدر بزرگ که گاهی به نظر آرزویی دست نیافتنی می آمدند ،اما او فقط به یک چیز فکر می کرد :عملی کردن خواسته هایش .بیشتر اوقات زندگی اش را به خواندن کتابهاو رمانهای فلسفی و البته گاهی مطالب سیاسی می گذراند .به رایانه علاقه داشت .با اینکه در دانشگاه در رشته ی نرم افزار درس می خواند ،اما احساس می کرد به تاریخ یا فلسفه یا شاید هم علوم سیاسی برای ادامه تحصیل بیشتر علاقه دارد و اگر پای آینده ی شغلی ،در میان نبود حتما در دانشگاه یکی از آنها را انتخاب می کرد .حالا هم در این فکر بود که چه طور اولین درآمدش را صرف خرید لپ تاپی کند که همیشه آرزوی داشتنش را داشت ،یا صرف خرید صدها کتابی که اگرچه در کتابخانه به امانت خوانده بود ،ولی همیشه می خواست در کتابخانه ی شخصی اش داشته باشد ،یا خرج خریدن کتابهای کمیابی که چندین برابر قیمت پشت جلدشان قیمت داشتند و گهگاهی دست فروشان در خیابان می فروختند و او حتی در اینترنت هم نتوانسته بود بیابدشان …

در همین افکار بود که ناگهان صدایی از سمت راست پشت سرش او را صدا زد .افکارش را درست در نقطه ی اوجش پاره کرد و اعصابش حسابی به هم ریخت ،هیچ کس حق نداشت او را از زندگی با آرزوهایش که روزها و شبهایش را با آنها می گذراند محروم کند ،هیچ کس اجازه نداشت افکارش را که متعلق به شخص خودش بود از او بگیرد …

اما نکته ای ناراحتش کرد ؛او را به اسم صدا زدند .چه کسی آنجا بود ؟جز خانواده ی او که پشت تپه در حدود یک کیلومتری آنجا اطراق داشتند ،معمولا کسی آنجا نبود .خانواده اش هم  که با او نیامده بودند .فقط او بود که از مکان غار مخفی کوچکی که خودش نامش را «دخمه ی آرزوها» گذاشته بود ،خبر داشت و محال بود کسی مکان آن را بداند .او حتی خواهر ۱۵ ساله اش را که اصرار داشت با او بیاید -با اینکه همیشه رابطه ی خوب و تفریحات مشترک زیادی با هم داشتند -با خود نیاورده بود .آرش صورتش را برگرداند و به پشت سرش نگاه کرد …

ادامه دارد …

« »